تبليغاتX
...حرف های بارانی



















...حرف های بارانی

بی قراری های یک دل بارانی

نگاهم که با نگاهت تلاقی می کند سکوت می کنی...

مثل تمام این سالها... که سکوت کردی و بی حرکت خود را به این صندلی میخکوب کردی...

این روز ها دلم  برایت تنگ می شود... به اندازه ی تمام سال هایی که خودت نبودی...

از آن روزی که خودت را به جاده سپردی... یادت هست؟ من خوب بیاد دارم آن روزهای سخت را ...

جاده امانت دار خوبی نبود...

و خدا... دیگر صدای ما را نمی شنود...یا صدای ما آرام تر شده یا خدا دورتر...

دلم خاطرات کودکی ام را می خواهد...آنوقت ها که خودت بودی... صدایت بود و طنین قدم هایت...

بیا کمی مهربان تر باش...

دخترک تو بارانیست...

.

.

.

- برای پدری که ۵ ساله تمام وجودش رو سکوت و سکون فراگرفته...

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط باران| |

می نگرم به وسعتی بی انتها

          و حصاری به دور خود می کشم.

                         سرشار از خلوت و تنهایی و سکوت...

نمی خواهم همانند تو بی انتها باشم...

اندکی دست یافتنی می شوم

                 تا کسی حسرت دوریم را نخورد!

 

- می دانی این شب ها چقدر نیازمند حضورت بوده ام...

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط باران| |

معطل مانده ام میان دلهره ای عجیب!

                       وسوسه ی خیال ناب بودنت محال نیست...

      لیک

             اندکی فاصله دارد  با حال این روزهای من !!!

.

.

.

باران

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط باران| |

Design By : Night Melody