|
محدود می شوم ! از بی نهایتِ وجودم... در کوچک ترین لحظه ها جاری ... خرد می شوم در انعکاس نگاهت . سایه می شوم ، در کنارت ، تاریک و بی صدا... آسمان می شوی در نگاهم. جاری می شوم در آغوشت... غرق می شویم... محدود می شوم ؛ در بی نهایتِ وجودت... "باران"
دست به گریبان بغضی سنگین؛ در التهاب یک هذیان نمناک.... سیراب می شوم در اشفته ترین سیلاب سکوتت... چه اشنا می جویی غربتم را!!! من که در تنها ترین نجوا متولد گشته ام. من خودِ غربتم. پنهان از نگاه هر آشنایی.... در انزوای ویرانه ای ، به انتظار نشسته ام... سیل باران بی چتر سنگین ترین حسرت را می شوید و من ؛ مانده ام... هنگام رهاییم نرسیده است؟!! "باران"
شاهد هر لحظه نگاه آشفته ی باران ؛ در سرازیر سکوت ابرهای پوشالی... پوسیده می شود نگاهم ، در انتظار یک دیدار... " باران "
سرگردان در لحظه ای متروک، بسان سایه ای مست در پیچ و تاب جاده ی تنهایی تشنه ام... به لمس آغوش رویاییت؛ بدور از حسرت ابدی نمودن این لحظه ی ناب... "باران"
فالت همین است
خطوط دستت همین را می گویند و خطوط چهره ات خطوط باد و برگ ها همین را می گویند... نگاه کن به خط خودت هم نوشته ای فالت همین است... "علی حسن آبادی" پ.ن: کاش آنقدر قدرت داشتم که تغییرش دهم... یا آنقدر قوی بودم که بپذیرم... افسوس که هیچ یک نیستم...
همین امشب که از سکوت خسته شدم... نه واژه ای شکل گرفت برای شکستن، نه دلی ماند برای شنیدن... واژه هایم را ابر کردم، به رنگ خاکستری تیره... و باریدم... باریدم... باریدم... همین امشب، جای خالی ات چه پیدا بود!!! "باران"
|
About![]()
محدود می شوم ؛
Home
|