بی قراری های یک دل بارانی
مثل تمام این سالها... که سکوت کردی و بی حرکت خود را به این صندلی میخکوب کردی... این روز ها دلم برایت تنگ می شود... به اندازه ی تمام سال هایی که خودت نبودی... از آن روزی که خودت را به جاده سپردی... یادت هست؟ من خوب بیاد دارم آن روزهای سخت را ... جاده امانت دار خوبی نبود... و خدا... دیگر صدای ما را نمی شنود...یا صدای ما آرام تر شده یا خدا دورتر... دلم خاطرات کودکی ام را می خواهد...آنوقت ها که خودت بودی... صدایت بود و طنین قدم هایت... بیا کمی مهربان تر باش... دخترک تو بارانیست... . . . - برای پدری که ۵ ساله تمام وجودش رو سکوت و سکون فراگرفته... و حصاری به دور خود می کشم. سرشار از خلوت و تنهایی و سکوت... نمی خواهم همانند تو بی انتها باشم... اندکی دست یافتنی می شوم تا کسی حسرت دوریم را نخورد! - می دانی این شب ها چقدر نیازمند حضورت بوده ام...
| Design By : Night Melody |
